Antoine de Saint-Exupéry

شاهزاده کوچولو
    

فصل هفدهم

شاهزاده کوچکی از بیابان عبور کرد و تنها یک گل را دید. یک گل با سه گلبرگ، یک گل از هیچ چیز ...

"صبح بخیر،" شاهزاده کوچولو گفت.

سلام، گل گفت.

-چنان مرد هستند؟ شاهزاده کوچولو مودبانه پرسید:

گل، یک روز، گذرگاه کاروان را دیده بود:

مرد؟ به اعتقاد من، شش یا هفت نفر از آنها وجود دارد، من آنها را سالها پیش دیدم. اما شما هرگز نمی دانید کجا آنها را پیدا کنید. باد آنها را می گذراند. آنها ریشه ندارند، آنها زیادی را از بین می برد.

"ببخشید،" شاهزاده کوچولو گفت.

بلافاصله گفت: گل.